کتاب بازان

تولید ملی حمایت از کار و سرمایه ایرانی

نویسندگان

دوره فشرده جلال شناسی!

سه شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۲۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

جلال آل احمد

انتشارات سروش

نویسنده: حبیبه جعفریان

32 صفحه، قیمت چاپ سوم به سال 1387: 400تومان

کتاب را به صورت اتفاقی حین مرتب کردن اتاق دیدم. و از آنجا که اسم حبیبه جعفریان پای اثر بود سریعاً تصمیم به خواندن آن گرفتم. نمی دانم ابتدا از خانم جعفریان بگویم یا از کتاب. حبیبه جعفریان نیز مثل برادرش محمدحسین جعفریان از کشفیات من در هفته نامه همشهری جوان است. صحبت بیشتر درباره جعفریان را ان شاالله موکول می کنم به معرفی کتاب «چمران به روایت همسر شهید» به قلم خانم جعفریان.

کتاب جلال آل احمد کتابی است از یک مجموعه تحت عنوان «یک نفر»، که انتشارات سروش به قلم حبیبه جعفریان منتشر کرده است. دیگر کتاب های این مجموعه عبارت اند از: تختی، مدرس، اینشتین، ماری کوری، سهراب سپهری، تولستوی و گاندی. کتابی است کم حجم و خواندن پیوسته آن شاید نیم ساعت هم طول نکشد ولی در عوض بعد از مطالعه کتاب اطلاعات بسیار خوب و مفیدی درباره جلال خواهید داشت. قضیه دیدار معروف امام خمینی (ره) و جلال آل احمد به سال 1340 که در آن دیدار جلال کتاب غربزدگی اش را نزد امام می بیند و می گوید: «آقا، این مزخرفات پیش شما هم رسیده؟» که امام در پاسخ می گوید: «این ها مزخرف نیست جوان! این ها چیزهایی است که ما باید می گفتیم و شما گفتید.» قضایایی نظیر اینکه در سال 1346 رژیم قصد داشته است یک کنگره جهانی از نویسندگان تشکیل دهد و دعوت کند از نویسندگان معروفی نظیر آرتور میلر و ژان پل سارتر که جلال با امثال غلامحسین ساعدی و گرمارودی چگونه ترتیب برگزاری همایش را می دهند و یا گفت و گوهایی که جلال با بازجوهای ساواکی و کل کل هایی که به آنها داشته است. در کل کتاب یک مجموع شسته رفته و جمع و جوری است از سیدجلال آل احمد و فضای کتاب ها و آثارش. و یا آنجایی که آل احمد دارد درباره کتاب «نون و القلم» صحبت می کند و حرف های جالبی درباره مفهوم شهادت می زند که آدم تعجب می کند که آیا واقعاً این ها حرف های جلال آل احمد است! و در نهایت اینکه انسان تعجب می کند که جعفریان چطور این حجم اطلاعات مفید و خواندنی را در 32 صفحه، آن هم قطع پالتویی! جا داده است.

حیفم می آید که در معرفی این کتاب، این خاطره از شمس آل احمد(برادر جلال) درباره گفت و گوی جلال و آیت الله طالقانی را نقل نکنم (با این استدلال برای خودم در پاسخ به طولانی شدن معرفی کتاب که) شاید کسی نتواند کتاب را تهیه و مطالعه کند:

«زمستان بود. جلال با پیکانش انداخته بود تو جاده قدیم شریعتیِ حالا- که مرا برساند خانه. یک روحانی ایستاده بود کنار جاده. جلال گفت شمس! این پسر عمومان سید محمود طالقانی نبود؟ گفتم متوجه نشدم. او دنده عقب گرفت آمد بالا. من پیاده شدم و آقای طالقانی را تعارف کردم بنشیند جلو، بغل دست جلال. خودم عقب نشستم. طالقانی هم داشت می رفت منزلش دروازه دولت. همین طور که می آمدیم جلال از او پرسید آقا! شما هم ما را بی دین می دانید؟ او گفت تو چرا این حرف را می زنی؟ پسرم! بی دین مرا می گویند؛ چون رفته ام شده ام امام جماعت مسجد هدایت، خیابان استانبول. خیابان استانبول کجاست؟ راستۀ عرق فروش ها و کاباره ها و سینماها! روحانی های دیگر به من می گویند لامصب؛ اما من دلم خوش است که اگر بتوانم پای یکی از این رقاصه ها و عرق خورها را به این مسجد باز کنم و نماز خوان کنم اجرم را برده ام. تو کجا بی دینی با آن کتاب خسی در میقات که نوشته ای! تو حجی کرده ای که من آرزو دارم بکنم.»


نظرات (۳)

سلام

آیت الله هم انگار روشن فکر بوده؟

بعضی ها یاد بگیرند ملت را تکفیر نکنند...

هر چی بدبختی که مسلمانان دارند از افراط و تفریطه!

درور بر اعتدال (البته به معنای درستش) به قول فردوس:افتاد؟

جالب بود

از کشفیات خودت بیشتر بگو آقا احمد استفاده ببریم!

تشکر بابت اطلاع رسانی

پاسخ:
سلام بر ایمان
ممنون از نظرت
مانا که تویی و باز مانا که تویی
ای دورترین دور نشانا که تویی
هر سو نگیهم ناگهانا که تویی
این قصه همین است همانا که تویی
 میخانقاه....صفحه 64
http://baketab.blog.ir/post/17

کی بیام کتابکو ازت بگیرم؟؟؟
پاسخ:
وقت عروسی محسن!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">